باز آمدم
عزیزانم
من باز آمدم و حضور گرمتان را تشنه ام
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم .............. از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
عزیزانم
من باز آمدم و حضور گرمتان را تشنه ام
اشکی در چشم و آهی جانسوز بر دل که می خواهم رهایش کنم اما چه
بس شقاوتمندانه جا خوش نموده و رهسپار هیچ آسایشی در هیچ بیتوته
گاهی نیست ... خداوندا به تو می نویسم که سایه سار محبتت تنها پناه
لحظه های پر ماتم ناامیدیست ، گفتی دل بگشا و درد چندین ساله را بیرون
بریز گفتم به صلابتت قسم که هیچ مامنی نیست تا در جوارش دل گشایی
دردی به ارمغان نیاورد ، گفتی زخم دیرینه ات را نزد طبیبی حاذق ببر تا
مرحمش نهد گفتم به مهرت قسم که دیگر تاب سوزش نمکی که بر زخمم
می پاشند در من نیست ، مهربانا جفای دوستان دردیست بی درمان که نه
خوابش آرامش است و نه بیداری اش امید ... جایی که نه خویش باشد و نه
دوست تنهای تنها تویی که طبیبی ،نوشته های دلتنگی ام را تو می خوانی
و بهتر ز هر کسی می دانی که صادقانه و بی هیچ پرده پوشی در نهایت
ایمانی که به سخاوتت در محبت و کرمت در مهر دارم از سر استیصالی
ناگزیر ، اینجا نشسته ام و گوش به حقارت ملتمسانه ی زمانه سپرده ام و
نگاه به آسمانی دوخته ام که مظهر زیباییهای خلقت توست و چون همیشه
با خود می اندیشم که آیا سرانجام این دلواپسیها آرامش است یا... ؟
نخواهم دانست و نخواهم خواست آنچه را که تو نخواهی اما به تو
می اندیشم که ساحرانه ی مهرت جایگاه بایدهای من است و دلشوره های
شیرین بخششت گرمی بخش لحظه های اضطرابم ، ای جاودانه ... خروش
در من است و بی کران آسایش در تو ، مرا در آغوشت جای ده تا سر بر
شانه هایت غربتم را زار بزنم من که هیچکس را ندارم تا مهربانانه
خاموشی ام را به نظاره بنشیند و اشکم را به تمسخر نگیرد ، آیا جایی در
همین سرزمین تنهایی، همدمی هست تا به همدردی اش دلخوش دارم ؟
قانون تو را می پذیرم و از عدم تا ابد با تو خواهم ماند زیرا که می دانم تنها
مهربان مطلقی و تنها آشنای بی دریغ .
فروغ
گاهی وقتا از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ، چراشم نمی دونم فقط می دونم که بعضی دلا بدجور گیر می دن تا به چیزی که براشون مهمه برسن ، بعضیاشونم به بهانه های واهی و جورو واجور درست مثل زنبوری که فقط دنبال عسله و ریخت و قیافه ی گل براش مهم نیست دائم عوامل محرکشونو تعویض می کنن ، اهانت نشه به ساحت کسی ... آدم دلشو باید یه جوری خالی کنه وگرنه می ترکه ، قدیما از جاودانگی عشق افسانه ها شنیدیمو به قشنگیشون لبخند زدیم ولی حالا چه گندی که به عشق و شرافتش زده نشده ؟ اونایی که ادعای عرفان دارن می گن ما و عشق؟ واه واه ... بلا به دور ، ولی شرمندشونم که باید بگم اولین اصل حیات عشق ورزیدنه ، نه نه ... اشتباه نشه ، نگفتم عشق به کسی یا چیزی ، آقا یا خانم عارف مسلک ... با توام اگه از عشق گریزونی پس خودتو چجوری دوس داری؟ اگه خودتو دوس نداری پس چجوری زندگی می کنی ؟ اگه زندگی نمی کنی پس داری چیکار می کنی؟ راه سیر و سلوکتو با کدوم محوریت انتخاب می کنی ؟ من از شعار و آدمایی که شعار می دن خوشم نمیاد ، بعضیاشون که حتی به خودشون زحمت نمی دن واسه ادعاشون دلیل بیارن یا جوابگو باشن ، ولی بازم شرمندشونم که باید بگم فرار دردی رو درمون نمی کنه فقط چشمای حقیقت بین آدمو ضعیف و ضعیف تر می کنه تا جایی که هیچی رو نبینن ، می دونین ... زندگی از نظر من یه بازیه که از قضای بد روزگار خیلی هم مهمه ، ما مهره های این بازی هستیم ، اینکه با دست کی تکون می خوریم به خودمون بستگی داره ولی همیشه باید یادمون باشه داوری که اون بالاس خیلی خیلی دقیق و موشکافه هیچی از قلم نمی ندازه ، هستی و نیستی آدما شاتیل این بازیه ، هستی باختنی از نیستی بردنی با ارزشتره ، چون اونی که واسه به دست آوردنش تلاش کرده راه به دست آوردنشم یاد گرفته ، حالا گفتم و گفتم که به دل وامونده ی خودم نقبی بزنم ، دل منم حساس ... خیلی وقتا سعی کردم منم مثل همونایی که ازشون بدم میاد شعار بدم ، حتی موفق شدم چشم حقیقت بینمو ضعیف کنم ، ولی شما بگین با دله چیکار کنم؟
بسازم خنجری نیشش ز فولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد؟
اینم خودش یه جورایی شعاره ، دل تابع دیده نیست به من یکی که این موضوع ثابت شده ، ولی متاسفانه بعضیا با همه ی ادعاشون این یکی رو یادشون رفته ، واسه دیده ی ما کلاس می ذارن ... زهی خیال باطل ، داداش پیاده شو با هم بریم ، کجای کاری؟ دیده ی ما چیزی ندیده تا با بهانه ی از دیده رفتن جولو پلاس عاشقانه هاشو از دلم بیرون بریزم ، بی انصاف آدما ... نه فرشته ها ...!!! که بدجوری بی چشم و چال شدن .حقیقت که هیچی دروغم دیگه نمی بینن ... بی انصاف .............
فروغ
یه روز از روزای خدا که آسمون با همه ی آدما مهربون بود از چهار دیواری قلبم زدم بیرون ، یادته؟ ... همون روزی که خورشید داشت با همه ی مریم ها عشقبازی می کرد ... همون روز که آفتاب گردونا با خورشید قهر کردنو ازش رو برگردوندن ، منه خوش خیال با خودم می گفتم قهر آفتاب گردونا که همیشگی نیست ، ولی می دونی ... اون موقع یادم رفته بود که معشوق چقدر حسود می شه ، تازگیا خیلی فراموشکار شدم ، گاهی یادم میره که منم مثل همه ی این آدما جزیی از این بی مهری ام ... یادم می ره منم باید بی وفا باشم ، باید عین عسل شیرین و عین زهر تلخ باشم ... یادم می ره سیاه یا سفید بودن بازاری نداره باید رنگی باشم ... یکبار دیگه مثل وقتایی که سعی می کنم عاقل باشم واسه خودم تو آیینه پشت چشم نازک کردمو به خودم گفتم ...زکی ، باز که پاتو بیشتر از گلیمت دراز کردی؟ آها ... یادم رفت ، من که از چهار دیواری قلبم زدم بیرون !!! پس این حرفای رمانتیک و این لاتائلات چیه؟ نمی دونم ... شاید اصلا بیماری من مادر زادیه؟ یا اصلا ژنتیکم ایراد داره؟ یکی به من بگه آدمی که تو این دنیای مسخره عاشق بشه کارش به کجا می کشه جز امین آباد؟
فروغ
فروغ
سال نو به همه اتون مبارک عزیزان
منه گیج جای خودکار آبی تو تاریکی خودکار قرمز برداشتم بس که هول بودم خودمو تخلیه کنم حالا حس می کنم چشمام تار شده ... رنگ قرمز چشمامو می زنه ٬ بگذریم آ خه یقینا این حرفا حوصله اتو سر می بره ٬ چقدر بی خیال گفتی صحبت کردن بیشتر از چند دقیقه برات قدغن شده ٬ آخه از حق نگذریم من خیلی تیزم ٬ همیشه زود حرفاتو می گیرم مگه نه؟ اینه که تا اینجوری گفتی با خودم گفتم ( کی می ره این همه رارو... لطف عالی زیاد ) خیلی چیزا یادت رفته ولی من نمی ذارم هیچی یادم بره آخه عادت ندارم واسه فرار از حقایق ٬ حقایقو قربانی کنم ٬ بی خیال ... نباید می ذاشتم اهلیم کنی حالا که شدم به قول معروف باید پای لرزشم بشینم
فروغ
آیا سحرگاهی آرام در کنارت چشم خواهم گشود در حالی که چشمهای بسته ات رویای شبانه ام بوده است؟ آیا تنهایی ام را برای لحظه ای همنفس خواهی بود با تمام وجودت ؟ آیا از من گذشته از خیالی شیرین حقیقتی شیرین نیز بر سریر خاطراتت نقش خواهد بست؟ آیا واژه های محبتت جز برای دلگرمی به طریقی دیگر نیز روحم را با نوازشی آرام آرامتر خواهد کرد ؟ آیا سر انگشتانت مرحم گونه هایم در دمادم سوزش اشکهایم خواهد شد؟ از خود می پرسم ... بارها و بارها ... آیاها و آیاها ... اما بدتر از ترسم از آینده این است که جوابی هر چند دلخوش کننده برای آیاهایم نمی یابم و اگرها هر لحظه بیش از پیش شادی گنگ حضورت را محکوم تردید می سازد ! در زیبایی سکوتی شبانه بر مخمل خیالم حضورت را با قلمی بی رنگ نقش می زنم و تو هر بار تازه تر از گذشته مرا مفتون خود می کنی و حصارت را به دور قلبم هر لحظه تنگتر از پیش و منه اسیر راضی تر از این قفس که دیوارهایش دستان نوازشگر توست ... مگر خوشبختی چیست؟جز به خواب دیدنت ... مگر آرامش چیست؟جز ترنم صدایت... و مگر همبستر کیست ؟جز حضور نرم و ملموس سایه ات با سخاوت بی پایانش در روح بخشیدن به لذتهای رویایی ام؟ مرا در سکوت می خوانی ... در تنهایی می خوانی ...در بی کسی ها در خوشحالیها و غمها می خوانی ...در شب می خوانی ...در سپیده دم می خوانی ...در دعای سجده ی بین دو نماز می خوانی ... در نوشته هایم و در باورهایم ...همیشه و همواره مرا می خوانی ... و منه دیوانه را از آنچه که هستم دیوانه تر می کنی ... عدالت کجاست وقتی که من از تو دورم و تنها؟ محبت کجاست وقتی که من به ذره ای از دریای مهرت محتاجم و فاصله ها بی رحمتر از همیشه؟ و انصاف کجاست وقتی که همیشه در من هستی و بی منی؟ سخاوت لایتناهی حق ...آنکه من با تمام وجودم می ستایمش کجاست تا به حضور سایه وارت رنگ دگرگون بودن زند؟ و مرا در این اغوای همیشگی تنها یک روزنه ی امید به پیش می کشاند ...هم او که مرا و همه ی سلولهای وجودم را با تمام زیر و زبرهایش می شناسد بهتر داند که چیست آن ... از او خواسته ام... همچو نیازی از اعماق وجودم خواسته ام ...که مرا و تو را در این دوراهی هراس انگیز تنها رها نکند و آن روزنه همان امید به کرامت اوست که می دانم به نیازم با دستان توانایش پاسخ خواهد داد ... تو نیز امیدوار باش که اگر چه راه طولانی است و مقصد نامعلوم ... اما شیرینی حضور همسفری همقدم و همدرد توانی به گامهای خسته و مردد خواهد بخشید غیر قابل انکار ... آری امیدوار باش ای عزیز غایب از نظر ... ![]()
فروغ
و اما اکنون ... ( دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟) همان بهتر که سر درد و دلم باز نشود چون تو نیستی که حتی به زهر کلامت دلخوش دارم ... ![]()
فروغ
تازه فهمیده ام که آن چیز وقتی به تو می اندیشم گویی از انرژی شگرف هستی بخشی پر می شود و با سرعت بیشتری رشد می کند تو که باشی آن چیز هرگز نمی میرد تو که باشی ... من حتی در لحظه ی مرگ هم آرامم تو که باشی ... من به سحر نزدیکترم و آن چیز هم ...ملموستر![]()
فروغ
فروغ
در نهانخانه ی دل جای دو چشمت خالیست
این دو چشم تو چنان است که در عالم نیست
فروغ
چشم شب منتظر است به قدمهای تو ای خورشیدم
فروغ
دل آسمان گرفت ابرها باریدند از حضور گرم تو سایه ها لرزیدند
فروغ
و سحر نزدیک است... به چه تشبیه کنم آمدنت؟
به حضوری آبی ؟ یا شبی مهتابی ؟
فروغ
گفتم : در لحظه ی سبز دیدارت چگونه شادی ام را از نگاه تیزبین تو پنهان کنم تا غرورم نشکند؟
گفتی : آنگونه که دل
سرد نشود .
فروغ
شبامو روزام بی اونکه بتونم خودم باشمو از زندگی چیزی که می خوامو برداشت کنم می گذشت حتما می دونی وقتی یکی پیشت نیست که وقتی تو چشماش نگاه می کنی از مهر و محبت لبریز باشه چقدر تنهایی !
همین جوریا بود که فهمیدم تنهایی چیه نفرت چیه بغض سرکوب شده چیه ولی خدا بهتر می دونه که حتی یک بار هم یادم نرفت می توونم به معجزاتش امیدوار باشم خیلی چیزا می بازیم ولی در عوض چیزایی می گیریم که به یه دنیا آرامش و خیلی چیزای دیگه می ارزه می گی نه؟ امتحان کن رفیق ![]()
زندگی با ماها شوخی نداره ولی با جدیتش هم به ما بد نمی کنه یه چیزایی رو باید سخت بگیره تا تو کوره ی حوادث پخته بشیمو با کوله بار پر راهی شیم ![]()
فروغ
فروغ
کنج زندون دل من یه اسیر بی نوایی
واسه خلوت شبو نم یه حضور بی حصاری
با نگاه مهربونت واسه من یه همصدایی
تو سکوت انتظاری توی لحظه ی رسیدن
یه غرور بی ریایی توی حس گرم دیدن
تو همون طلوع عشقی توی قلب خسته ی من
تو بهار بی خزونی توی فصل سرد قصه ام
تو شکوه اضطرابی واسه قلب بی قرارم
تو طراوت گلایی واسه باغبون حسم
تو یه درد آشنایی واسه ذره های جونم
دردی که براش می میرم چون که بی اون پر غصه ام
تو ستا ره ی شبامی با تو من ماه و نمی خوام
شب من بی تو می میره بی تو من تنهای تنهام
درد هجران نچشیده دارم از دوریت می میرم
به خودم دروغ نمی گم تو رو از خودت می گیرم
فروغ
می خواهی بگویی نمی دانی؟
کاش مرا تکه تکه می کردی و هر تکه ام را با آتشی گداخته می سوزاندی اما اینگونه خاموش نگاهم نمی کردی کاش مرا به صلابه می کشیدی و با خاک هم آغوش می ساختی اما اینگونه بی رحمانه انکارم نمی کردی کاش سخاوتت را نمی دیدم در ذره ذره آب کردن غرورم که می دانم تنها برای تو شکستنیست و بس کاش ...
تو نمی دانی که از من و تمام باورهایم چه غرامتی ستاندی تا به اثبات رسی؟
تو نمی دانی که برایم چه کابوسی ساختی از نبودنت؟
تو نمی دانی؟
نه ... نگو که نمی دانی ...![]()
فروغ
دشت های ساکت
شانه های خسته
و دلی بشکسته
کو فراوانی صوت؟
کو غزال وحشی؟
کو دمی ... یک لحظه
مهرکی سر بسته؟
قصه ها تکراریست
شعر ها غمگین است
باغ ها پاییزیست
این هوا سنگین است
تو که باران بودی
به کویر دل من
تو که مهمان بودی
به شب محفل من
تو چرا رعد شدی؟
تو چرا سنگ شدی؟
تو که وقتی ... روزی
به شکوه آمدی و
به شبم ماه شدی
به چه علت رفتی؟
که چه خورشید شدی؟
به که گویم دردم؟
به که گویم حسم؟
که دلم بشکسته؟
به که گویم شاهی
در به رویم بسته؟
به که گویم ماهم
دگر از شب خسته
رفته و خورشیدیست
به سحر وابسته؟
عاشقان حال مرا درک کنید
منم از کار دلم وامانده
منم از شهر شماها رانده
منم از دیار خود هم مانده
به خدا بی تابم
به خدا غمگینم
ز وفا از دل خود
به خدا شرمینم![]()
![]()
فروغ
در ورطه ی عشق می توان جولان داد
با عشق به کل این جهان فرمان داد
در وادی عشق زندگی بی فرجام
مرگ است شروع یک امید و انجام
با عشق به غایت و نهایت راه است
هر عاشقکی ز ساختن آگاه است
در مسلک عشق سوختن بی معناست
شبها همه زیبایی و زیبا فرداست
در واکنش عشق کنش یک رویاست
از سیطره اش شکوه یزدان پیداست
در ساحت پاک عشق هجران رسواست
دلها به حضورش همه صاف و دریاست
فروغ
در پس پیچ و خم خاطر من
زندگی باغچه ای بی آب است
در کویر دل بی شیله ی من
زندگی سادگی یک لبخند
در عبور غم بی حاصل من
زندگی قهقهه ی شیطان است
در نماز دل پر مشکل من
زندگی ترس ز بی فردایی است
زندگی ترس ز بی فرجامی است
زندگی چیست مگر ای مردم؟
زندگی ... مرگ در این ناکامی است
زندگی یاد تو در قلب من است
که به مرگ ابدی محکوم است
زندگی قصه ی پر غصه ی ماست
که ز انجام خوشی محروم است ![]()
فروغ
فروغ
امروز روز تولد این وبلاگ است می دانم که تازه ها تکراریست و باورها خواب آلود اما این دل که از تکرار مکررات زندگی جز خوشبختی چیزی طلب نمی کند همواره در پی آرامش است و خزیدن در راه بارور شدن آرزوها در این دنیای مجازی می خواهم از سازی بگویم که کوک نیست اما می تواند باشد از قلبی که شاد نیست اما می تواند باشد می خواهم از ناگفته ها بگویم به این امید که با گوش جان بشنوید به سرای مهر من خوش آمدید عزیزان ![]()