تبليغاتX
آیین مهر

آیین مهر

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم .............. از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

باز آمدم

سلام

عزیزانم 

 من باز آمدم و حضور گرمتان را تشنه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 3:42  توسط فروغ  | 

چرخیدیمو چرخیدیم حالا به کجاها رسیدیم؟؟؟

ز غربتی غمگین به تو نامه می نویسم ای بهترین ، جامه دانم را بستم با

اشکی در چشم و آهی جانسوز بر دل که می خواهم رهایش کنم اما چه

بس شقاوتمندانه جا خوش نموده و رهسپار هیچ آسایشی در هیچ بیتوته

گاهی نیست ... خداوندا به تو می نویسم که سایه سار محبتت تنها پناه

لحظه های پر ماتم ناامیدیست ، گفتی دل بگشا و درد چندین ساله را بیرون

بریز گفتم به صلابتت قسم که هیچ مامنی نیست تا در جوارش دل گشایی

دردی به ارمغان نیاورد ، گفتی زخم دیرینه ات را نزد طبیبی حاذق ببر تا

مرحمش نهد گفتم به مهرت قسم که دیگر تاب سوزش نمکی که بر زخمم

می پاشند در من نیست ، مهربانا جفای دوستان دردیست بی درمان که نه

خوابش آرامش است و نه بیداری اش امید ... جایی که نه خویش باشد و نه

دوست تنهای تنها تویی که طبیبی ،نوشته های دلتنگی ام را تو می خوانی

و بهتر ز هر کسی می دانی که صادقانه و بی هیچ پرده پوشی در نهایت

ایمانی که به سخاوتت در محبت و کرمت در مهر دارم از سر استیصالی

ناگزیر ، اینجا نشسته ام و گوش به حقارت ملتمسانه ی زمانه سپرده ام و

نگاه به آسمانی دوخته ام که مظهر زیباییهای خلقت توست و چون همیشه

با خود می اندیشم که آیا سرانجام این دلواپسیها آرامش است یا... ؟

نخواهم دانست و نخواهم خواست آنچه را که تو نخواهی اما به تو        

می اندیشم که ساحرانه ی مهرت جایگاه بایدهای من است و دلشوره های

شیرین بخششت گرمی بخش لحظه های اضطرابم ، ای جاودانه ... خروش

در من است و بی کران آسایش در تو ، مرا در آغوشت جای ده تا سر بر

شانه هایت غربتم را زار بزنم من که هیچکس را ندارم تا مهربانانه 

خاموشی ام را به نظاره بنشیند و اشکم را به تمسخر نگیرد ، آیا جایی در

همین سرزمین تنهایی، همدمی  هست تا به همدردی اش دلخوش دارم ؟

قانون تو را می پذیرم و از عدم تا ابد با تو خواهم ماند زیرا که می دانم تنها

مهربان مطلقی و تنها آشنای بی دریغ .

فروغ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:3  توسط فروغ  | 

راستی که بعضی آدما چقدر می تونن بی انصاف باشن؟!

گاهی وقتا از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ، چراشم نمی دونم فقط      می دونم که بعضی دلا بدجور گیر می دن تا به چیزی که براشون مهمه برسن ، بعضیاشونم به بهانه های واهی و جورو واجور درست مثل زنبوری که فقط دنبال عسله و ریخت و قیافه ی گل براش مهم نیست دائم عوامل محرکشونو تعویض می کنن ، اهانت نشه به ساحت کسی ... آدم دلشو باید یه جوری خالی کنه وگرنه می ترکه ، قدیما از جاودانگی عشق   افسانه ها شنیدیمو به قشنگیشون لبخند زدیم ولی حالا چه گندی که به عشق و شرافتش زده نشده ؟  اونایی که ادعای عرفان دارن می گن ما و عشق؟ واه واه ... بلا به دور ، ولی شرمندشونم که باید بگم اولین اصل حیات عشق ورزیدنه ، نه نه ... اشتباه نشه ، نگفتم عشق به کسی یا چیزی ، آقا یا خانم عارف مسلک ... با توام اگه از عشق گریزونی پس خودتو چجوری دوس داری؟ اگه خودتو دوس نداری پس چجوری زندگی می کنی ؟ اگه زندگی نمی کنی پس داری چیکار می کنی؟ راه سیر و سلوکتو با کدوم محوریت انتخاب می کنی ؟ من از شعار و آدمایی که شعار می دن خوشم نمیاد ، بعضیاشون که حتی به خودشون زحمت نمی دن واسه ادعاشون دلیل بیارن یا جوابگو باشن ، ولی بازم شرمندشونم که باید بگم فرار دردی رو درمون نمی کنه فقط چشمای حقیقت بین آدمو ضعیف و ضعیف تر می کنه تا جایی که هیچی رو نبینن ، می دونین ... زندگی از نظر من یه بازیه که از قضای بد روزگار خیلی هم مهمه ، ما مهره های این بازی هستیم ،  اینکه با دست کی تکون می خوریم به خودمون بستگی داره ولی همیشه باید یادمون باشه داوری که اون بالاس خیلی خیلی دقیق و موشکافه هیچی از قلم نمی ندازه ، هستی و نیستی آدما شاتیل این بازیه ، هستی باختنی از نیستی بردنی با ارزشتره ، چون اونی که واسه به دست آوردنش تلاش کرده راه به دست آوردنشم یاد گرفته ، حالا گفتم و گفتم که به دل وامونده ی خودم نقبی بزنم ، دل منم حساس ... خیلی وقتا سعی کردم منم مثل همونایی که ازشون بدم میاد شعار بدم ، حتی موفق شدم چشم حقیقت بینمو ضعیف کنم ، ولی شما بگین با دله چیکار کنم؟ 

بسازم خنجری نیشش ز فولاد    زنم بر دیده تا دل گردد آزاد؟ 

اینم خودش یه جورایی شعاره ، دل تابع دیده نیست به من یکی که این موضوع ثابت شده ، ولی متاسفانه بعضیا با همه ی ادعاشون این یکی رو یادشون رفته ، واسه دیده ی ما کلاس می ذارن ... زهی خیال باطل ، داداش پیاده شو با هم بریم ، کجای کاری؟ دیده ی ما  چیزی ندیده تا با بهانه ی از دیده رفتن جولو پلاس عاشقانه هاشو از دلم بیرون بریزم ،      بی انصاف آدما ... نه فرشته ها ...!!! که بدجوری بی چشم و چال شدن .حقیقت که هیچی دروغم دیگه نمی بینن ... بی انصاف .............

فروغ   

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:11  توسط فروغ  | 

حادثه ی عشق ...

 

یه روز از روزای خدا که آسمون با همه ی آدما مهربون بود از چهار دیواری قلبم زدم بیرون ، یادته؟ ... همون روزی که خورشید داشت با همه ی    مریم ها عشقبازی می کرد ... همون روز که آفتاب گردونا با خورشید قهر کردنو ازش رو برگردوندن ، منه خوش خیال با خودم می گفتم قهر آفتاب گردونا که همیشگی نیست ، ولی می دونی ... اون موقع یادم رفته بود که معشوق چقدر حسود می شه ، تازگیا خیلی فراموشکار شدم  ، گاهی یادم میره که منم مثل همه ی این آدما جزیی از این بی مهری ام ... یادم می ره منم باید بی وفا باشم ، باید عین عسل شیرین و عین زهر تلخ باشم ... یادم می ره سیاه یا سفید بودن بازاری نداره باید رنگی باشم ... یکبار دیگه مثل وقتایی که سعی می کنم عاقل باشم واسه خودم تو آیینه پشت چشم نازک کردمو به خودم گفتم ...زکی ، باز که پاتو بیشتر از گلیمت دراز کردی؟ آها ... یادم رفت ، من که از چهار دیواری قلبم زدم بیرون !!! پس این حرفای رمانتیک و این لاتائلات چیه؟ نمی دونم ... شاید اصلا بیماری من مادر زادیه؟ یا اصلا ژنتیکم ایراد داره؟ یکی به من بگه آدمی که تو این دنیای مسخره عاشق بشه کارش به کجا می کشه جز امین آباد؟

فروغ 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:35  توسط فروغ  | 

غصه های یه دل کوچولو ... ( به مناسبت حلول سال نو )

مامانی همیشه می گه دخترم هر وقت دلت از یه جایی می گیره پیش کسی درد و دل نکن جز خدا ٬ مامان می گه " آدما یا مهربونن ٬ که با شنیدن حرفات دلشون برات می سوزه یا نامهربون که از کنار غصه هات   بی خیال می گذرن ٬ که در هر دو صورتش هم تو خوار و خفیف می شی  بهش گفتم پس چیکار کنم مامان ...؟ وقتی دلم اونقدر سنگین می شه که نمی تونم با خودم اینور و اونور بکشمش چیکار کنم؟ بهم لبخند زد و گفت : حرفاتو به کاغذ بگو که زبون نداره تا ملامتت کنه ٬ خوب مامانی هم یه جورایی حق داره ٬ هر چی باشه مادره ... دلش نمی خواد یه آدم غریبه دلش به حال بچه اش بسوزه ٬ خلاصه اینکه منم یاد گرفتم بعد از خدای مهربونم که هم می شنوه و هم اجابت می کنه همیشه درد و دلمو بار کاغذ کنم  آخه دلم قرصه که کمرش خیلی محکمه زیر بار غصه های من خم نمی شه ...! دیروز سر کلاس خانم معلم گفت یه انشاء بنویسیم و همونجا تحویلش بدیم ٬ موضوع انشا این بود که چرا آدما باید به هم کمک کنن ؟ اولش خنده ام گرفت ٬ آخه به نظرم وقتی یه سوالی جوابش خیلی واضحه پرسیدنش خنده داره ٬ ولی بعد با خودم گفتم خیلی حرفا همیشه تکرار می شن ولی تا بفهمیم و بعدش بهشون عمل کنیم خودش کلی راهه ... مثلا اینکه مامانم روزی صد بار به من می گه تا تقی به توقی     می خوره آب غوره نگیر ٬ ولی خوب وقتی بغض میاد سراغم یادم میره مامان چی گفته ٬ دلمو زدم به دریا و انشا رو نوشتم هر چند قولمو شکستم و دل خانم معلم برام سوخت ولی چیکار کنم آخه من که نمی دونستم خانم معلم اینقدر شدید مهربونه ...!!! کاش مامان می تونست واسه یه بارم که شده یه لحظه مامان نباشه تا بفهمه من بعضی وقتا چقدر دلم می خواد یه نفر دلش برام بسوزه آخه دست خودم نیست ... همه اش با خودم تکرار  می کنم من دختر خوبی ام ... چشم و دلم سیره ... نه این لباسو دوس ندارم ٬ نه بابا ... من که اصلا به این کفشه نگاهم نمی کنم ! کی میگه من دلم می خواد یه بار با مامان و بابا و خواهر کوچولوم پشت یکی از اون میزای رنگی تو رستوران بشینمو پیتزا بخورم ...؟ نه اینکه نمی دونم پیتزا چیه ها ... پیتزا یه غذاییه که کلی چیز قر و قاطی توش می ریزن تازه وقتی می خوای گازش بزنی عین آدامس کش میاد ... اصلا من که به فکر خودم نیستم آخه من بزرگم ! می تونم بنویسم ...ولی دیروز داشتم با خودم می گفتم طفلک خواهر کوچولو... تو وقتی دلت می گیره ٬ یا وقتی دلت پفک می خواد چجوری خودتو آروم می کنی؟ وقتی از کنار ماهی کوچولوای قرمز تو خیابون می گذشتم یه لحظه بد شدم ... فکر کنم به قول مامانی شیطونه باهام دوست شد ...آخه دلم می خواست اون ظرف پر از ماهیو هل بدم بندازمش زمین ... حرصم گرفته بود که اون آدما دارن تو سر و کله اشون می زنن که تنگ بزرگتر و قشنگتر بخرن واسه سفره ی هفت سینشون اونوقت ما تو سین سیب سفره امون موندیم ... مامان می گه بابا گناهی نداره که دستش خالیه ... می گه ما باید درکش کنیم ٬ می گه نباید توقع زیادی داشته باشیم ...ولی آخه چجوری ؟ مگه می شه وقتی مامانی داره تو تب می سوزه و پول نیست تا دکتر ببریمش من عاقل باشم؟ با شیطون دوس نشم ... از آدما بدم نیاد ... از خودم بدم نیاد !!!؟  

فروغ 

 

سال نو به همه اتون مبارک عزیزان    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:52  توسط فروغ  | 

نباید می ذاشتم اهلیم کنی .....

ساعت از یازده شب گذشته ...خیلی خسته ام سرمم بدجوری درد می کنه می دونم که دوای دردم خوابه ولی خواب به چشمم نمیاد ٬ انگار که همین حالا از خواب پاشدم فردا صبح زود کلاس دارم و واسه اولین جلسه خیلی بد می شه اگه نتونم  به موقع برسم ولی خوب چیکار کنم دست خودم نیست که ...! فکرای جورواجور نمی ذاره آرامش داشته باشم بدونه آرامشم که نمی شه خوابید ... نمی دونم چی شد وقتی داشتم با استیصال تو رختخوابم اینور و اونور می شدم یه جمله تو سرم طنین انداخت انگاری که پژواکش برگرده بارها تو ذهنم تکرار شد آخرش دلمو به دریا زدمو یه کاغذ و قلم برداشتم ٬ بالاخره باید یه جوری از یه راهی خودمو آروم کنم دیگه ... "نباید می ذاشتم اهلیم کنی " این همون جمله ی کذاییه ٬ از این جمله تا دلت بخواد خاطره دارم ٬ یعنی یه بخش کوچولو از اون همه    فلسفه ی  پرجذبه و شیرین مسافر کوچولوی کریستیین با صدای گرم و پر احساس شاملو ..."اگه گذاشتی کسی اهلیت کنه باید خواه ناخواه احتمال اینم بدی که یه روزی اشکت در بیاد " گمونم یه کمی اینور و اونور ولی معناش همین بود ٬ تو بهم گفتی مسافر کوچولو رو خیلی دوس داری منم چند روزی آواره ی مغازه های سی دی فروشی شدم تا تونستم مسافر کوچولو رو گیر بیارم همیشه همینطوریه ٬ اگه تو بگی مثلا امروز گل یاس بو کردی منم شده از زیر سنگ یاس گیر میارم تا بو کنم ٬ آخه اینجوری حس می کنم با وجود این همه فاصله بهت نزدیکترم ... حرف از فاصله ها شد خدایا کی تموم می شه؟ کی اون روزی می رسه که تنهایی  دیگه واسه من نشئه کننده نباشه ؟ به قول شاملو  هه ... هه ...  ٬ آخه نزدیکی که زورکی نمی شه ... می شه؟ نه نمی شه ..............

منه گیج جای خودکار آبی تو تاریکی خودکار قرمز برداشتم بس که هول بودم خودمو تخلیه کنم حالا حس می کنم چشمام تار شده ... رنگ قرمز چشمامو می زنه ٬ بگذریم آ خه یقینا این حرفا حوصله اتو سر می بره ٬ چقدر بی خیال گفتی صحبت کردن بیشتر از چند دقیقه برات قدغن شده ٬ آخه از حق نگذریم من خیلی تیزم ٬ همیشه زود حرفاتو می گیرم مگه نه؟ اینه که تا اینجوری گفتی با خودم گفتم ( کی می ره این همه رارو... لطف عالی زیاد ) خیلی چیزا یادت رفته ولی من نمی ذارم هیچی یادم بره آخه عادت ندارم واسه فرار از حقایق ٬ حقایقو قربانی کنم ٬ بی خیال ... نباید    می ذاشتم اهلیم کنی حالا که شدم به قول معروف باید پای لرزشم بشینم 

فروغ  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط فروغ  | 

تردید !!!

آیا سحرگاهی آرام در کنارت چشم خواهم گشود در حالی که چشمهای بسته ات رویای شبانه ام بوده است؟ آیا تنهایی ام را برای لحظه ای همنفس خواهی بود با تمام وجودت ؟ آیا از من گذشته از خیالی شیرین حقیقتی شیرین نیز بر سریر خاطراتت نقش خواهد بست؟ آیا واژه های محبتت جز برای دلگرمی به طریقی دیگر نیز روحم را با نوازشی آرام آرامتر خواهد کرد ؟ آیا سر انگشتانت مرحم گونه هایم در دمادم سوزش اشکهایم خواهد شد؟ از خود می پرسم ... بارها و بارها ... آیاها و آیاها ... اما بدتر از ترسم از آینده این است که جوابی هر چند دلخوش کننده برای آیاهایم   نمی یابم و اگرها هر لحظه بیش از پیش شادی گنگ حضورت را محکوم تردید می سازد ! در زیبایی سکوتی شبانه بر مخمل خیالم حضورت را با قلمی بی رنگ نقش می زنم و تو هر بار تازه تر از گذشته مرا مفتون خود می کنی و حصارت را به دور قلبم هر لحظه تنگتر از پیش و منه اسیر راضی تر از این قفس که دیوارهایش دستان نوازشگر توست ... مگر خوشبختی چیست؟جز به خواب دیدنت ... مگر آرامش چیست؟جز ترنم صدایت... و مگر همبستر کیست ؟جز حضور نرم و ملموس سایه ات با سخاوت بی پایانش در روح بخشیدن به لذتهای رویایی ام؟ مرا در سکوت می خوانی ... در تنهایی می خوانی ...در بی کسی ها در خوشحالیها و غمها               می خوانی ...در شب می خوانی ...در سپیده دم می خوانی ...در دعای سجده ی بین دو نماز می خوانی ... در نوشته هایم و در باورهایم ...همیشه و همواره مرا می خوانی ... و منه دیوانه را از آنچه که هستم دیوانه تر       می کنی ... عدالت کجاست وقتی که من از تو دورم و تنها؟ محبت کجاست وقتی که من به ذره ای از دریای مهرت محتاجم و فاصله ها بی رحمتر از همیشه؟ و انصاف کجاست وقتی که همیشه در من هستی و بی منی؟ سخاوت لایتناهی حق ...آنکه من با تمام وجودم      می ستایمش کجاست تا به حضور سایه وارت رنگ دگرگون بودن زند؟ و مرا در این اغوای همیشگی تنها یک روزنه ی امید به پیش می کشاند ...هم او که مرا و همه ی سلولهای وجودم را با تمام زیر و زبرهایش می شناسد بهتر داند که چیست آن ... از او خواسته ام... همچو نیازی از اعماق وجودم خواسته ام ...که مرا و تو را در این دوراهی هراس انگیز تنها رها نکند و آن روزنه همان امید به کرامت اوست که می دانم به نیازم با دستان توانایش پاسخ خواهد داد ... تو نیز امیدوار باش که اگر چه راه طولانی است و مقصد نامعلوم ... اما شیرینی حضور همسفری همقدم و همدرد توانی به گامهای خسته و مردد خواهد بخشید غیر قابل انکار ... آری امیدوار باش ای عزیز غایب از نظر ...

فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:43  توسط فروغ  | 

چی فکر می کردم ...چی شد!!!

در خلوت نشسته ام و به خود سخت گرفته ام مگر که بار دیگر توانی یابم تا از بند حضور خاطراتت وقتی که نیستی تا مرا آرام کنی بگریزم ... در عجبم از اینکه مایی که دم از عشق و محبت بلامانع و لایتناهی می زدیم و با شل و سفت بازی های کودکانه ی  عشقهای این دوره مخالف بودیم چرا به درد دیگران دچار شدیم؟ یادم نرفته که بارها عشق و دوست داشتن را برایم واژه به واژه معنی کرده ای و به تاریک شدن رابطه ها در انتظارهای طولانی مدت خندیده ای تو که کوچک نبودی تا به تفسیرت شک کنم؟!!! تو که ادعای بزرگ بودن داشتی ... تو که به جای لالایی با زمزمه ی شعرهای فلسفه آلود شاملو به خواب می رفتی تو که از شعرهای حافظ به جای خال هندو به دُردکشی می اندیشیدی و از ضرب ساده ی دودوتا چهارتا به معادله پیچیده ی خوارزمی می رسیدی تو که به من آموختی به جای تکرار کلمه ی دوستت دارم در لحظه های دلتنگی ام ( دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم ) تو که شعارت در شب رفتن تا به صبح رسیدن بود !!! پس ؟ چه شد که در صبح بیتوته ساختی ؟!!! و پای شب را از زندگی ات کوتاه کردی یادت هست فال آن حافظ که تو با من محرمش کردی؟ یادت هست همان کوهی که تو مرا از بلندی اش ترساندی و من قاطعانه به قله اش چشم داشتم؟ بگذار یادآوری کنم ... من به قله رسیدم اما کوه سراب بود ...

و اما اکنون  ...                                                                    ( دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم        گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم؟)  همان بهتر که سر درد و دلم باز نشود چون تو نیستی که حتی به زهر کلامت دلخوش دارم ...

فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:42  توسط فروغ  | 

برای دل یک دوست

با گامهایی خسته از دور می آیم گرچه گیجم و همهمه ای مبهم و نامفهوم در سرای خاموش ذهنم چون ریتمی جدید و ناآشنا اما آرامش بخش       می نوازد و خواب جوانی ام را آشفته می سازد باز هم مصمم هستم نه حتی یک صدم ثانیه تردید از چیزی که ۳۱۳۰ (سه هزار و صد و سی ) روز پیش در دلم جان گرفت و من از آن پس قدم به قدم در خواب و بیداری شادی و غم ... یاس و امید در خودم حسش کردم لمسش کردم و باز هم بیشتر باورش کردم این چیز که نمی دانم اسمش را چه بگذارم برایم عزیز است ... مهم است ... و شاید کمی هم هراس انگیز؟!!! وقتی به پشت سر می نگرم آن چیز کوچکتر است و بهت من بیشتر اما هنوز همانقدر مهم و پر شور اکنون ... اکنون محکمتر ایستاده ام تا هم آن چیز را بهتر بفهمم و هم اینهمه عظیمتر شدنش در زندگی ام را کشف کنم با این چیز زیبا من شادم و غمگین ... جوانم و پیر ...  خوابم و بیدار ... در سرما هم گرمم!!!

تازه فهمیده ام که آن چیز وقتی به تو می اندیشم گویی از انرژی  شگرف هستی بخشی پر می شود و با سرعت بیشتری رشد می کند تو که باشی آن چیز هرگز نمی میرد تو که باشی ... من حتی در لحظه ی مرگ هم آرامم تو که باشی ... من به سحر نزدیکترم و آن چیز هم ...ملموستر

 

فروغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:30  توسط فروغ  | 

ساحل آرامش

سکوت و سکوت و باز هم سکوت اما دیگر نه با وهم نه با درد نه با ترس شیرینتر  از هر خواب شیرینی و گرمتر از هر لبخندی  دیگر از دوریت نمی هراسم دیگر از مرور خاطراتم یا حتی دیدار مجدد رد پایت بر روی ماسه های ساحل با غم هم آغوش   نمی شوم  آموخته ام که با غمهایم بسازم و با دردهایم هر چند که بر دوشم سنگینی می کنند به راهم ادامه دهم تو که بودی همه چیز خوب بود آنقدر خوب که گاه فراموش می کردم باید به غصه ها هم فکر کنم اما اکنون ... زمان آبستن حوادثی غمناک است و آغوش من برای فهمشان باز من دیگر کودکی نرم و نازک نیستم که به طراوت گلها و پرواز پروانه ها دل خوش دارم دیگر آموخته ام که در میان رنگها رنگ سیاه هم هست و تازه از تو چه پنهان حرف اول را هم می زند گذشته مرد اما در کنار گورش به من آموخت که گریه کردن همیشه کارساز نیست به من آموخت که همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست و من اکنون با یاد تو فقط با یاد تو بر  این ساحل ایستاده ام و آرامش را با تا رو پودم لمس می کنم

فروغ

 


در نهانخانه ی دل جای دو چشمت خالیست

این دو چشم تو چنان است که در عالم نیست

فروغ


چشم شب منتظر است به قدمهای تو ای خورشیدم

فروغ


دل آسمان گرفت ابرها باریدند               از حضور گرم تو سایه ها لرزیدند

فروغ


و سحر نزدیک است... به چه تشبیه کنم آمدنت؟

به حضوری آبی ؟             یا شبی مهتابی ؟

فروغ


گفتم : در لحظه ی سبز دیدارت چگونه شادی ام را از نگاه تیزبین تو پنهان کنم تا غرورم نشکند؟

گفتی : آنگونه که دل  سرد نشود .

فروغ

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:21  توسط فروغ  | 

غربت من میون آدما

خیلی برام سخت شده بود رفتن بین آدمهایی که واسه احساساتو علایق من تره هم خورد نمی کردن شبها که تنها می شدم به خدا می گفتم "خدایا تا کی؟ تا کی    می خوای منو از اونا که دوستشون دارم دور و به اونا که دوستم ندارن نزدیک کنی؟"

شبامو روزام بی اونکه بتونم خودم باشمو از زندگی چیزی که می خوامو برداشت کنم  می گذشت حتما می دونی وقتی یکی پیشت نیست که وقتی تو چشماش نگاه می کنی از مهر و محبت لبریز باشه چقدر تنهایی !

همین جوریا بود که فهمیدم تنهایی چیه نفرت چیه بغض سرکوب شده چیه ولی خدا بهتر می دونه که حتی یک بار هم یادم نرفت می توونم به معجزاتش امیدوار باشم خیلی چیزا می بازیم ولی در عوض چیزایی می گیریم که به یه دنیا آرامش و خیلی چیزای دیگه می ارزه می گی نه؟ امتحان کن رفیق

زندگی با ماها شوخی نداره ولی با جدیتش هم به ما بد نمی کنه یه چیزایی رو باید سخت بگیره تا تو کوره ی حوادث پخته بشیمو با کوله بار پر راهی شیم

 

فروغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:15  توسط فروغ  | 

دلم خیلی گرفته

یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه دلم می خواست با فرشته ها دوست باشم دلم می خواست یه روزی ناغافل از آسمونا بیانو منو با خودشون ببرن نمی دونم چرا ولی همیشه حس می کردم جایی که دارم توش زندگی می کنم خوب نیست قشنگ نیست وقتی یه خورده بزرگتر شدم و به قول بزرگترا به بلوغ ذهنی و جسمی رسیدم دیگه دلم فرشته نمی خواست دلم یه چیزای دیگه ای می خواست دلم می خواست بابام وقتی سر می رسه می بینه اشکام پهنای صورتمو پوشونده به جای اینکه یه نگاه عاقل اندر سفیه نثارم کنه بیاد پیشم بشینه بگه چی شده؟ چرا داری گریه    می کنی؟ دلم می خواست ... دلم می خواست وقتی غصه ام می گیره یکی باشه که حرفمو با گوش دلش بشنوه دلم می خواست کسی پیشم باشه که دستاش منو به آرامش مهمون کنه بچگیمو به خاطر داشتن فرشته هایی که هیچوقت نصیبم نشد به رنج بزرگ بودن فروختم و حالا دارم از کابوس دروغ و دغل های این آدمای به ظاهر مهربون فرار می کنم شاید اگه هنوز بچه بودم نمی فهمیدم که دارن پشت اون حرفای قشنگشون چه دروغای زشتی رو مخفی می کنن اونوقت دیگه اینقدر مثل حالا درمونده نمی شدم ولی می ترسم که جوونیمم بابت این رویا بدمو وقتی به خودم بیام که دارم رو نیمکت یه پارک سوت و کور حسرت روزای جوونیمو می خورم !!!

 

فروغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 23:7  توسط فروغ  | 

تو رو از خودت می گیرم !!!

تو واسم یه آشنایی                        یه غریبه باوفایی

کنج زندون دل من                          یه اسیر بی نوایی

واسه خلوت شبو نم                       یه حضور بی حصاری

با نگاه مهربونت                             واسه من یه همصدایی

تو سکوت انتظاری                          توی لحظه ی رسیدن

یه غرور بی ریایی                           توی حس گرم دیدن

تو همون طلوع عشقی                   توی قلب خسته ی من

تو بهار بی خزونی                          توی فصل سرد قصه ام

تو شکوه اضطرابی                         واسه قلب بی قرارم

تو طراوت گلایی                            واسه باغبون حسم

تو یه درد آشنایی                           واسه ذره های جونم

دردی که براش می میرم                چون که بی اون پر غصه ام

تو ستا ره ی شبامی                     با تو من ماه و نمی خوام

شب من بی تو می میره                 بی تو من تنهای تنهام

درد هجران نچشیده                       دارم از دوریت می میرم

به خودم دروغ نمی گم                   تو رو از خودت می گیرم

 

فروغ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 13:47  توسط فروغ  | 

راستی !!!

دوستان فکر می کنم لازمه این مطلب رو بگم که این نوشته ها تا حالا همه اشون نوشته های خودم بوده از این به بعد هم احتمالا همینطور ادامه می دم ولی اگه بخوام مطلب کسی رو تو وبلاگ پسن کنم زیری حتما می نویسم لطفا منو از نظراتتون محروم نکنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:56  توسط فروغ  | 

نگو که نمی دانی

سکوتت مرا آزار می دهد و نگاه سردت بدتر از آن

می خواهی بگویی نمی دانی؟

کاش مرا تکه تکه می کردی و هر تکه ام را با آتشی گداخته می سوزاندی اما اینگونه خاموش نگاهم نمی کردی کاش مرا به صلابه می کشیدی و با خاک هم آغوش می ساختی اما اینگونه بی رحمانه انکارم نمی کردی کاش سخاوتت را نمی دیدم در ذره ذره آب کردن غرورم که می دانم تنها برای تو شکستنیست و بس کاش ...

تو نمی دانی که از من و تمام باورهایم چه غرامتی ستاندی تا به اثبات رسی؟

تو نمی دانی که برایم چه کابوسی ساختی از نبودنت؟

تو نمی دانی؟

نه ... نگو که نمی دانی ...

 

فروغ

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط فروغ  | 

ماه نامهربون

جاده های خاموش

دشت های ساکت

شانه های خسته

و دلی بشکسته

کو فراوانی صوت؟

کو غزال وحشی؟

کو دمی ... یک لحظه

مهرکی سر بسته؟

قصه ها تکراریست

شعر ها غمگین است

باغ ها پاییزیست

این هوا سنگین است

تو که باران بودی

به کویر دل من

تو که مهمان بودی

به شب محفل من

تو چرا رعد شدی؟

تو چرا سنگ شدی؟

تو که وقتی ... روزی

به شکوه آمدی و

به شبم ماه شدی

به چه علت رفتی؟

که چه خورشید شدی؟

به که گویم دردم؟

به که گویم حسم؟

که دلم بشکسته؟

به که گویم شاهی

در به رویم بسته؟

به که گویم ماهم

دگر از شب خسته

رفته و خورشیدیست

به سحر وابسته؟

عاشقان حال مرا درک کنید

منم از کار دلم وامانده

منم از شهر شماها رانده

منم از دیار خود هم مانده

به خدا بی تابم

به خدا غمگینم

ز وفا از دل خود

به خدا شرمینم

 

فروغ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:42  توسط فروغ  | 

ورطه ی عشق

در ورطه ی عشق می توان جولان داد

با عشق به کل این جهان فرمان داد

در وادی عشق زندگی بی فرجام

مرگ است شروع یک امید و انجام

با عشق به غایت و نهایت راه است

هر عاشقکی ز ساختن آگاه است

در مسلک عشق سوختن بی معناست

شبها همه زیبایی و زیبا فرداست

در واکنش عشق کنش یک رویاست

از سیطره اش شکوه یزدان پیداست

در ساحت پاک عشق هجران رسواست

دلها به حضورش همه صاف و دریاست

 

فروغ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 23:13  توسط فروغ  | 

یه کوچولو درد و دل

زندگی کودکی گمگشته است   

در پس پیچ و خم خاطر من

زندگی باغچه ای بی آب است

در کویر دل بی شیله ی من

زندگی سادگی یک لبخند

در عبور غم بی حاصل من

زندگی قهقهه ی شیطان است

در نماز دل پر مشکل من

زندگی ترس ز بی فردایی است

زندگی ترس ز بی فرجامی است

زندگی چیست مگر ای مردم؟

زندگی ... مرگ در این ناکامی است

زندگی یاد تو در قلب من است

که به مرگ ابدی محکوم است

زندگی قصه ی پر غصه ی ماست

که ز انجام خوشی محروم است

 

فروغ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 22:30  توسط فروغ  | 

دل شب

شب که از راه می رسد حس تنهایی درختان بارور می شود دیگر پرندگان نیستند تا بر شانه هایشان گرمای حضوری پر جنب و جوش بپاشند و خواب پاییزیشان را آشفته سازند وقتی که شب با پاهای خسته و خموده اش سلانه سلانه از راه می رسد دختر تنهای خورشید بار هجرت را خواه ناخواه به دوش می کشد وقتی که شب بر قلب خسته و تنهایی تار عجز و دلتنگی می تند ... جای چیزی خالیست نمی دانم چه اما در ناکجای این سیاهی یک عدم فریاد می زند با نمی دانم کدام نسبی از کدام کنیه یا کدام تبار چیزی بی اصل و ریشه فریاد می زند هر چه هست مرا از احساس  خالی می کند نمی دانم ... نمی دانم اما نه من خوب می دانم دل شب به جبران رنجاندن خورشید یا نفرت درختان و تنهایی پارکهاست که سختی هجران ستاره ها را به جان می خرد

 

فروغ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:55  توسط فروغ  | 

اولین سلام

 

امروز روز تولد این وبلاگ است می دانم که تازه ها تکراریست و باورها خواب آلود اما این دل که از تکرار مکررات زندگی جز خوشبختی چیزی طلب نمی کند همواره در پی آرامش است و خزیدن در راه بارور شدن آرزوها در این دنیای مجازی می خواهم از سازی بگویم که کوک نیست اما می تواند باشد از قلبی که شاد نیست اما می تواند باشد می خواهم از ناگفته ها بگویم به این امید که با گوش جان بشنوید به سرای مهر من خوش آمدید عزیزان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:41  توسط فروغ  |